پرستیدم چرایش را نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی
نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ مثل همه ی فلانی ها ؟؟؟؟
میتونه بزرگترین آدم رو بسازه...
همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار
تو را می بافند...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ماست! زندگي آب رواني است روان ميگذرد... آنچه تقدير من و توست همان
ميگذرد...

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد در
اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيكاران به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد.
امروز را به باد ...
تا چه خواهد کرد پنجه تاریک فردا با زلال دستهای ما....!!!!
از میان کسانی که برای طلب باران به تپه ها می روند
تنها آنهایی به کار خود ایمان دارند که با خود چتر می برند...

که تو همه دنیا هست نه باید افراط باشه نه تفریط...همیشه اعتدال.
پرسيد دوستم داري؟گفتم آره.گفت چقدر؟گفتم از اينجا تا خدا.اشک تو چشماش جمع شد و
گفت:مگه الان نگفتي که خدا از همه چيز به ما نزديک تره؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و
به انگشت نشان داد سپیداری و گفت : نرسیده به درخت کوچه
باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه
پرهای صداقت آبی است.می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر بدر می آورد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به
گل ,پایه فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا
می گیرد.در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی.کودکی
می بیبنی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر دارد از لانه نور و از او
می پرسی : خانه دوست کجاست؟؟؟؟

سهراب گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی.....
گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی.....
گفتی زیر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده...

یک بار به مترسکی گفتم : " لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده ای ."
گفت :" لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمی شوم."
دَمی اندیشیدم و گفتم :" درست است ؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام."
گفت :" فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده این لذت را می شناسند."
آنگاه من از پیش او رفتم ، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من .
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه
می سازند.
پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران
نمی نویسم...
چون می دانم هیچگاه نوشته هایم را نمی خوانی.
حرف نمی زنم...
چون می دانم هیچگاه حرف هایم را نمی فهمی.
نگاهت نمی کنم...
چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی.
صدایت نمی زنم...
زیرا اشک های من برای تو بی فایده است.
فقط می خندم...
نگاه خسته ام ای داد می کاود زندگی را
اما نصیبش نیست جز سرابی بی رنگ....!!!!

فردی از پروردگار در خواست نمود تا به او بهشت وجهنم را نشان دهد
وخداوند پذیرفت او را وارد اطاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف
یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند.همه گرسنه و ناامید و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلند تر از
بازوی آنها بود بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند.
عذاب آنها وحشتناک بود.آنگاه خداوند گفت: اینک بهشت را به تو نشان
می دهم.او به اطاق دیگری وارد شد درست مثل اولی...دیگ غذا...
همان قاشق های دسته بلند...جمعی از مردم , ولی در آنجا همه شاد وسیر
بودند.آن مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اطاق
قبلی همه بدبخت هستند با اینکه همه چیزشان یکسان است؟!؟!؟
خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است.در اینجا همه یاد گرفتند
که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی قاشقی غذا در دهان دیگری می گذارد
چون ایمان دارد که کسی هست که غذا در دهانش بگذارد...
وقتی اساس و بنیان زندگی ما می لرزد در طلب یاری به خدا رو می کنیم فقط برای آنکه بیاموزیم این خداست
که آنها را می لرزاند...